روزهای تلخی که گذشت و سالی که عیدش عید نبود
سلام به همه دوستان خوبم اول از همه اغاز سال جدید را با کلی تاخیر تبریک میگم و به خاطر این همه غیبت طولانی ازتون معذرت می خوام اما تاخیرم کلی دلیل داشت اینم از ماجرای روزهای سخت ما: روز اول فروردین بود صبح که از خواب بیدار شدم حس کردم کمرم یکی از مهره هاش درد میکنه یکم استراحت کردم بهتر شد نزدیک ساعت 11 بود که با همسری رفتیم بیرون و 12 و نیم امدیم خونه ناهار خوردیم و من که هنوزم کمی کمر درد داشتم خوابیدم ساعت 4 بود که زنگ خونه را زدند چندتا مهمان امدند و زود رفتند ساعت 4ونیم بود که رفتم wc داشتم دستام را میشستم که حس کردم چیزی ازم دفع شد و داغ شدم نگاه کردم دیدم روی زمین پر شده از خون و این تازه شروعش بود و خون بود که مثل شیر اب پر ف...
نویسنده :
مامانی
0:21



